شهید مهدی رجب بیگی:
از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود.
عجب دردي!
چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.
مهدی رجب بیگی در سال ۱۳۳۶ در شهر دامغان متولد شد. در سال ۱۳۵۴ در رشته مهندسی راه و ساختمان در دانشگاه تهران قبول شد. او از اعضای فعال دانشجویان پیرو خط امام بود که در تسخیر سفارت آمریکا نیز نقش داشت. وی مسوولیت انتشار نشریهٔ دانشآموزی را پذیرفت و مدتی نیز معلم بود.در مدت يك سال و اندي كه لانه جاسوسي، در تسخير دانشجويان بود، عهده دار مسووليت هايي نظير «برگزاري گردهمايي جنبش هاي آزادي بخش جهان در تهران» و نمايندگي دانشجويان پيرو خط امام در اين گردهمايي بود و چندين بار، اطلاعيه هاي افشاگرانه اين گروه را از تريبون نماز جمعه، براي مردم قرائت كرد.

بخشی از یادشتهای شهید:
* شیطانهای بزرگی که از کوچکی دیده نمی شوند:
با شما هستم که مصدقی هستید و دروغ می گوئید، شما که خلق مسلمانی بودید و حالا مسلمان تر از خلق شده اید و شما که توحید را خوب می نویسید و تضاد را خوب عمل می کنید! و شما که معلم اخلاق بودید و محصل کج خلقها شده اید! و شما که وزیر بودید و حالا به تزویر روی آورده اید و شما که وکیل هستید و کیل تان نامیزان است و شما که به شورا، پورا می گفتید و حالا شوره شده اید و شما که لنگ لنگان راه می رفتید و حالا پشت پا می اندازید و شما که آخوند هستید و ضدآخوند شده اید و شما که چپ هستید و سر از راست درآورده اید و شما که با اسلام انقلابی دارید پشت انقلاب اسلامی را در می آورید و شریک انقلاب اسلامی شده اید و دارید اسلام و انقلاب را به انزوا می کشانید و شما که کاپیتالیست هستید و هردمبیل می بافید!
* خون نامه:
* قرآن بخوان:
آنگاه که مرگ را ختم و معاد را وهم و پندار خود را ختم یافتی، قرآن بخوان
آنگاه که غرور وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را و ذلت خویش را عزت یافتی، قرآن بخوان
آنگاه که از فرط جهالت، امانت را از یاد بردی و به خیال سعادت اسیر ضلالت گشتی، قرآن بخوان
آنگاه که خود را خدا یافتی، یاد خدا را از خود جدا و یکی بودن شرک را توحید پنداشتی و شمع را خورشید، قرآن بخوان
آنگاه که مرگ خود را دور دیدی و حیات خویش را جاوید یافتی و دنیا و آخرت را جدا از هم و دنیاداری و بهشت را در کنار هم، قرآن بخوان
با شما هستم که مصدقی هستید و دروغ می گوئید، شما که خلق مسلمانی بودید و حالا مسلمان تر از خلق شده اید و شما که توحید را خوب می نویسید و تضاد را خوب عمل می کنید! و شما که معلم اخلاق بودید و محصل کج خلقها شده اید! و شما که وزیر بودید و حالا به تزویر روی آورده اید و شما که وکیل هستید و کیل تان نامیزان است و شما که به شورا، پورا می گفتید و حالا شوره شده اید و شما که لنگ لنگان راه می رفتید و حالا پشت پا می اندازید و شما که آخوند هستید و ضدآخوند شده اید و شما که چپ هستید و سر از راست درآورده اید و شما که با اسلام انقلابی دارید پشت انقلاب اسلامی را در می آورید و شریک انقلاب اسلامی شده اید و دارید اسلام و انقلاب را به انزوا می کشانید و شما که کاپیتالیست هستید و هردمبیل می بافید!
* خون نامه:
خدایا چرا خونمان را می ریزند!
جرممان چیست؟ چز حب تو؟
از هابیل تاکنون همواره شهیدمان ساخته اند.
قرنها است که زنجیر بر پایمان و شکنجه همراهمان است.
پایمان را شکستند تا نرویم. زبانمان را بریدند تا نگوییم خونمان را ریختند تا نباشیم اینان چرا از «انسان» می هراسند؟ چرا از ایمان می ترسند؟ خدایا تو می دانی که زجری است ماندن بدون آنها. پنداری که تنمان سرد شده است، چشممان در سوگشان پر اشک و جایشان در نبودشان در «خالی» است.
هنوز صدایشان در گوشمان طنین افکن است. چه نیکو آیه «وحدت» می خوانند چه زیبا سوره «شهادت» را تفسیر کردند. چه خوب سرود «ایمان» را زمزمه کردند و چه خوش در آسمان شب «درخشیدند» و چه زود از کنارمان رفتند. اللهم عون بلایی!
خدایا چه رنج بزرگی! خدایا : درد سالهای سال بر سرمان آواره شد. چه لحظات غمباری! یارانمان تنهایمان گذاشتند. به سوی آسمان پر کشیدند «حر» بودند. «ابوذر» بودند. یک کلام اصحاب «امام» بودند و به نور مطلق پیوستند. طلوع فجر را بر قله گیتی نمایان ساختند، اگر چه خود در این راه سوختند.
خدایا : تو می دانی چه می کشیم. پنداری که چون شمع می سوزیم و ذوب می شویم، آب می شویم. ما از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما «ایمان» را سر ببرند. و اگر نسوزیم هم که روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد. چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماندو هم باید بمانی تا فردا شهید نشود. عجل دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.
آری، یاران همه به سوی مرگ رفته انددر حالی که نگران «فردا» بودند. خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند؟ نکند شیطانهای کوچک با «خون» اینان «خان» شوند؟
نکند «جانمایه»ها برای «بی مایه ها» ی دون «سرمایه» مقام شود. نکند زمین «خونرنگ» به تسخیر هواداران «نیرنگ» در آید. نکند شهادت آنها پایگاهها «دنائت» آنها بشود؟ نکند میوه درخت «فداکاری» اینان را «صاحب ریا کاری» بچیند؟ نکند ؟ جنگ یارانمان به جنگ «فرنگی مسلکان» افتد؟ نکند «خونین کفنان» در غربت بمیرند تا «خویش باوران غرب» کام گیرند؟
* قرآن بخوان:
آنگاه که مرگ را ختم و معاد را وهم و پندار خود را ختم یافتی، قرآن بخوان
آنگاه که غرور وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را و ذلت خویش را عزت یافتی، قرآن بخوان
آنگاه که از فرط جهالت، امانت را از یاد بردی و به خیال سعادت اسیر ضلالت گشتی، قرآن بخوان
آنگاه که خود را خدا یافتی، یاد خدا را از خود جدا و یکی بودن شرک را توحید پنداشتی و شمع را خورشید، قرآن بخوان
آنگاه که مرگ خود را دور دیدی و حیات خویش را جاوید یافتی و دنیا و آخرت را جدا از هم و دنیاداری و بهشت را در کنار هم، قرآن بخوان
* انقلاب از کجا ضربه می خورد؟
به هر حال به گمان ما این مساله بزرگترین خطری است که انقلاب را تهدید می کند و به عبارت دیگر بازگشت مجدد ارزشها و اخلاقیات دوران شاهنشاهی و جایگزینی روشهای مبتنی بر دروغ و تهمت و افترا به جای اخلاق حسنه بزرگترین خطری است که انقلاب اسلامی را تهدید می کند. اگر ما بزرگترین دستاورد انقلاب خود را ایجاد همین تحول درونی در جهت هدایت جامعه به سمت ارزشهای انسانی می دانیم بایستی بزرگترین خطر را نیز از دست رفتن همیشه ارزشها بدانیم. با نگاهی گذرا به وضعیت موجود جامعه نیز می توان به اهمیت این مساله پی برد.
به هر حال به گمان ما این مساله بزرگترین خطری است که انقلاب را تهدید می کند و به عبارت دیگر بازگشت مجدد ارزشها و اخلاقیات دوران شاهنشاهی و جایگزینی روشهای مبتنی بر دروغ و تهمت و افترا به جای اخلاق حسنه بزرگترین خطری است که انقلاب اسلامی را تهدید می کند. اگر ما بزرگترین دستاورد انقلاب خود را ایجاد همین تحول درونی در جهت هدایت جامعه به سمت ارزشهای انسانی می دانیم بایستی بزرگترین خطر را نیز از دست رفتن همیشه ارزشها بدانیم. با نگاهی گذرا به وضعیت موجود جامعه نیز می توان به اهمیت این مساله پی برد.
* مناجات:
«خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم و از نور خويش آتش در ما بيفروز تا در سرماي بيخبري نمانيم. خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نکنيم و دست آن شهيدان را بر پيکرمان آويز تا مشت خونينشان را برافراشته داريم. خدايا چشمي عطا کن تا براي تو بگريد، دستي عطا کن تا داماني جز تو نگيرد، پايي عطا کن که جز راه تو نرود و جاني عطا کن که براي تو برود.»
مراجع:
0 comments:
ارسال یک نظر