۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

حکایت

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.
يکي از آنها از سر خشم؛ بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛ سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت ((امروز بهترين دوست من بر چهره‌ام سيلي زد.))
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد))
دوستش با تعجب پرسيد: ((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛ تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟))

ديگري لبخند زد و گفت: ((وقتي کسي مارا آزار مي دهد؛ بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛ آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد

. حکایت : خدا چه می خورد؟

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
 وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
 و او حکایت بازگو کرد.
 غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
 -
غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
 - 
آفرین غلام دانا.
 -
خدا چه میپوشد؟
 -
رازها و گناه‌های بندگانش را
 -
مرحبا ‌ای غلام
 
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
 
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
- چه کاری ؟
-
ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره‌ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید‌ای وزیر‌ای چه حالیست تو را؟
 
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست‌ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
 
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
 
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند
بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند
آموخته‌های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند

الوین تافلر