
در محضر علی (ع)
استاد دلشاد تهراني
اشاره:آنقدر شروع جنگ را به تأخیر انداخت که در خود سپاه امام شایع شد که علی (ع) از مرگ می ترسد! یا آنکه در باطل بودن شامیان شک کرده
مبنای امام علی (ع) در رویارویی با مخالفان، گذشت و مدارا و بخشش بوده است. تا زمانی که دست به اسلحه نبرده بودند. آن هم با اکراه و ملاحظات فراوان. در هیچ یک از نبردها، حضرت جنگ را آغاز نکرد و این یکی از اصول ایشان بود.
از امام صادق (ع) روایت شده است است که حضرت در جنگ ها می فرمود بگذارید زمان سپری گردد تا غروب شود. افراد کمتری کشته شوند.تا اگر کسی در سپاه دشمن می خواهد فرار کند، از تاریکی شب استفاده کند و برود.
در جنگ جمل، حضرت ابتدا نماینده ای برای مذاکره فرستاد. در میان راه نیز چندین مرتبه تلاش کرد تا آنها را متقاعد به بازگشت کند. با وجودی که فتنه گران در بصره دست به خونریزی زدند، عده ای را کشتند، «عثمان ابن حنیف» را شکنجه کردند و بیت المال را غارت کردند، تا روز درگرفتن جنگ نیز حاضر به جنگ نبود، و باز نامه و سفیر می فرستاد. ابن عباس را برای گفتگو فرستاد. خود، بدون زره رفت و با سپاه جمل سخن گفت. در مورد برخی مؤثر واقع شد. ساعات آخر قبل از جنگ، «زبیر» از سپاه جمل جدا شد و رفت! نماینده جوان امام را، به جای مذاکره کشتند. چند نفر دیگر را هم کشتند و جنازه ها را برای حضرت آوردند. باز هم امام فرمان شروع جنگ را نداد. بالاخره آنها حمله کردند، امام هم فرمود دفاع کنید.
در صفین هم به همین ترتیب. امام با نامه نگاری شروع کرد. «جلیل ابن عبدالله» را برای مذاکره فرستاد، معاویه بازی اش داد. امام فرمان جنگ نمی داد، و آنقدر شروع جنگ را به تأخیر انداخت که در خود سپاه امام شایع شد که علی (ع) از مرگ می ترسد! یا آنکه در باطل بودن شامیان شک کرده! حضرت مردم را جمع کرد:
اَمّا قَوْلُکُمْ اَکُلَّ ذلِکَ کَراهِیَهَ الْمَوْتِ؟ فَوَاللّهِ ما اُبالى دَخَلْتُ اِلَى الْمَوْتِ اَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ اِلَىَّ.
اما گفته شما که این همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است. به خدا، پروا ندارم که من به آستانه مرگ درآیم یا مرگ به سر وقت من آید.
وَ اَمّا قَوْلُکُمْ شَکّاً فى اَهْلِ الشّامِ! فَوَاللّهِ ما دَفَعْتُ الْحَرْبَ یَوْماً اِلاّ وَ اَنَا اَطْمَعُ اَنْ تَلْحَقَ بى طائِفَهٌ فَتَهْتَدِىَ بى وَ تَعْشُوَ اِلى ضَوْئى،
اما گفته شما که در جنگ با شامیان دو دل مانده ام، به خدا که یک روز جنگ را واپس نیفکنده ام، جز که امید داشتم گروهى به سوى من آیند، و به راه حق گرایند، و به نور هدایت من راه پیمایند.
وَ ذلِکَ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَقْتُلَها عَلى ضَلالِها وَ اِنْ کـانَـتْ تَـبُـوءُ بِـآثـامِـهـا.
این مرا خوشتر است تا شامیان را در حالی که گمراه باشند، بکشم؛ هر چند خود گردن گیرنده گناه باشند.
پس از جنگ بالای سر «طلحه» آمد و فرمود: «ابومحمد» (کنیه برای احترام!) غریب افتاده. بالای سر کشته ها آمد و بر آنها گریه کرد. فرمود ای کاش بیست سال پیش از این مرده بودم.
در مورد خوارج نیز. در مسجد، نماز را بر هم می زدند و حضرت را تهدید به مرگ می کردند. وقتی اصحاب قصد برخورد می کردند، حضرت می فرمود رهایش کنید، هنوز که کسی را نکشتند!
در نهروان نیز حضرت چندین نماینده فرستاد. خود حضرت خطابه خواند و خوارج را دعوت به بازگشت کرد و فرمود قاتلین را تحویل دهید و مابقی همه بروید، در امانید. گفتند همه ما قاتلیم! تا اینکه بالاخره باز هم خوارج ابتدا حمله کردند.
جمعیت ابتدایی خوارج را ۱۲ تا ۲۰ هزار نفر نوشته اند. که با یارگیری بیشتر هم شدند. حضرت خودش داخل سپاه خوارج شد و استدلال کرد، جمعیت تا ۴ هزار نفر کم شدند. باز حضرت در جنگ تأخیر کرد و سخن گفت، جمعیت خوارج به ۱۸۰۰ و حتی کمتر از آن رسید!
0 comments:
ارسال يک نظر